شجاع

382

أنيس الناس ( فارسى )

جمع گشتند آن زمان جمله وحوش * شاد و خندان از طرب در ذوق و جوش حلقه كردند او چو شمعى در ميان * سجده آوردند و گفتندش كه هان تو فرشتهء آسمانى يا پرى * نه تو عزرائيل آن شير نرى هرچه هستى جان ما قربان تست * دست بردى دست و بازويت درست راند حقّ اين آب را در جوى تو * آفرين بر دست و بر بازوى تو بازگو تا چون سگاليدى به مكر * آن عدو را چون بماليدى به مكر بازگو تا قصّه « 1 » درمانها شود * بازگو تا مرهم جانها شود گفت تأييد خدا بود اى مهان * ورنه خرگوشى كه باشد در جهان اى مهان كشتيم ما خصم برون * ماند خصمى ز او بتر در اندرون كشتن اين كار عقل و هوش نيست * شير باطن سخرهء خرگوش نيست

--> ( 1 ) - اصل : غصه .